!!فقط عاشق ها حق ورود دارند!!
![]()
اگر به عشق ایمان دارید و می توانید عشق را ثابت کنید میتوانید در این وبلاگ به عنوان نویسنده مفهوم واقعی عشق را به راحتی به دیگران نیز ثابت کنید.
منتطر پیام های شما عزیزان هستم...
به امید روزی که همه به عشق ایمان داشته باشند
![]()
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی بدان لب رو فرو بستم
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بر آن بستم
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدی هات بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدی هات بیچاره شکستم
مجنونم دستم به دامان تو بستم
هشیار شدم آخر از دام تو جستم
مجنونم و مستم
عاشقم و خستم
![]()
شدم یه پرنده ی پرشکسته که کارش شده کز کردن کنج لونه و گریه توی تاریکی
شب، بارها خواستم از نو شروع کنم اما نشد دیگه چیزی ازم نمونده که بخواد
ادامه بده، این روزهای بارونی خاطرات برام زنده میشن و بغض شده مانع نفس
کشیدنم دارم خفه میشم.
وقتی تو خیابون راه میرم چشمام همش دنبال اونه شاید اتفاقی ببینمش،
دلم میخواد بهش بگم بیا ببین کسی که وقتی حالش خوب نبود تو تا صبح تمیخوابیدی چه حالی داره....
بیا ببین اون کسی که وقتی دلت می گرفت زنگ میزدی بهش و هرطوری بود خندش رو
در می آوردی و با شنیدن صدای خندش آروم میشدی دیگه خنده رو لباش نمیاد....
دلم میخواد بدونه اما توان گفتن ندارم ، خیلی خستم خیلی تنهام ، دیگه تحمل
ندارم . 10 ماهه که دارم تحمل میکنم اما دیگه نمیتونم یکی بهم بگه چیکار
کنم؟؟؟؟؟؟؟
![]()
رفت و برگشتن اونها با یک تصادف همراه بود تصادفی که توی اون آناهیتا و
مادرش و برادرش فوت کردند و فقط پدر آناهیتا زنده موند . من دیونه شدم
،شروع به سیگار کشیدن کردم وبا کمک پدر آنا بعد از یکسال و نیم از لحاظ
روحی حالم بهتر شد .
کار کردم و دوباره با پادر میونی پدر آنا توی سن 23سالگی یک جایگزین برای
آنا پیدا شد که پدر آنا اون رو به من معرفی کرد ولی از شور بختی من وقتی
زهرا نفر دوم من گفت دوست داره مراسم عقد رو شمال برگزار کنیم ،من بی وجود
قبول کردم وبا ماشینم راهی شمال شدیم و تو راه شمال من با ماشین چپ کردم و
در حالی که فریاد میزدم،
زهرا توی بغل من جون داد .
این بود قصه پر غصه من ....امروز با این سایت آشنا شدم و فکر کردم میتونم کسی رو توی این سایت پیدا کنم که حال من رو درک کنه .
![]()
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که
می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش
ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه
کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم
اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال
خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه
روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی
بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
![]()
و به مهتاب بگو
صفحه ی ذهن کبوتر آبیست
خواب گل مهتابیست
ای نهایت در تو، ای همیشه با من
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است
دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی ست
آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا
باز کن پنجره را، باز کن چشمت را
گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی، ای همیشه دریا
ای تمام خورشید، ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا
باز کن پنجره را
ای همیشه روشن
دلم اینجا تنگ است
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات













